+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 14:37  توسط مهتاب
|
سکانس اول
دارم در خیابان راه می روم. توی خیابون که نه، در خلا ناخوشایند. این روزهای بی تو بودن، تمام انرژی مرا از من گرفته اند.
سکانس دوم
این سکانس را 30 دقیقه بعد از سکانس اول می نویسم)
من به تو می گفتم: "دوستت دارم و هزار بار به تو دل بسته ام" ، جوابت همیشه تکراری بود"
:باشه! اما چیزهای فناپذیر، شایسته دلبستگی نیستند! ما که ماندنی نیستیم در این دنیا، پس نباید به کسی دلبسته شوی"
و جواب من سکوت بود
سکانس سوم
من خیلی به تو و حرفهات فکر می کنم کاشکی الان اینجا بودی و روبروی من نشسته بودی و به باورهای من گوش میکردی.
اشکالی ندارد. فقط بهم فکر کن. برام کافیه
فقط رنگ لهجه ام رو فراموش نکن(بنفش یاسی خیس!)
سکانس چهارم
به نظر من اگه من وتو فنا نا پذیر بودیم، دیگه دلبسته هم نمیشدیم چونمیدونستیم همیشه طرف مقابلمون حضور داره کاشکی این طور بوداز خدا میخوام معجزه رخ بده تا همیشه پیش هم باشیم
الان من ثانیه ثانیه های خاطره های با تو بودن رو مرور میکنم. این روزها که نیستی نمیتونم راحت نفس بکشم آخه یه بغض گلوم رو گرفته . به خنده های گرمت فکر میکنم. و به این میرسم که هر روز بیشتر دلبسته ات میشم.
سکانس پنجم
(نمی دونم چرا این باران دست از سر من بر نمیداره؟)
در حال حاضر فقط یک آرزو دارم و این آرزو تمام زندگی ام را تحت شعاع قرار داده. من با دیگران میخندم، کار می کنم، زندگی می کنم اما در تمام این لحظه ها فقط به یک آرزوم فکر کی کنم: یک بار دیگه ببینمت!
سکانس ششم
(باران تمام واژه ها را فرا گرفته)
حالا که هیچ راهی واسه برگشتنت نیست بهتره بیای و زمین رو ببینی که با خونم برات فرش قرمز کردم شاید حالا بیای عزیزم.
این نوشته ی زیبا توسط مهسای عزیز نوشته شده بود و کار خودم نبود
www.donyayeman18.blogfa.com) ) اینم وبلاگ مهسا جون

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:14  توسط مهتاب
|
توی این اتاق تاریک دل من بد جوری تنگه. یه نفر داره می خونه گریه کن گریه قشنگه حالا یه گوشه نشتم رد اشکم روی گونه است دارم از تو می نویسم نامه هام پر از بهونه است.
رفتی و تو خاطراتم منو تنها جا گذاشتی تو یه فریاد شدی اما منو بی صدا گذاشتی خیلی ساده تو رو داشتم زندگی غم توی دلم کاشت مثل برگ خشک زردی باد پاییز تو رو برداشت .
بازم امشب یاد چشمات دلم و دیوانه کرده فال حافظ هم گرفته ام در امده بر نمی گرده اگه دست گرم نازت توی دست سرد من بود دوباره جون می گرفتم همه دنیا مال من بود .
توی قدیم یه عکس زیبا واسه ی من یه یادگار دل من ز غصه خون شد دل تو خبر نداره اگه دست گرم نازت توی دست سرد من بود دوباره جون می گرفتم همه دنیا مال من بود

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:19  توسط مهتاب
|
ای یار به جهنم که مرا دوست نداری/ از عشق تو هرگز نکنم گریه و زاری
اگر روزی بری و یاری بگیری/ الهی تب کنی فرداش بمیری
الهی سرخک و اریون بگیری/ تب مالت و فشار خون بگیری
اگر بردی ز اینها جان سالم/ الهی درد بی درمون بگیری
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:33  توسط مهتاب
|
توی این دنیای نامرد یه دختری نابینا بود .این دختر یه دوست پسر داشت که عاشقش بود و بهش می گفت: اگه من دوتا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم.
یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به دختره.
دختره وقتی تونست عشقش رو ببینه، دید که اونم نابیناست.
به پسره گفت: دیگه نمی خوامت از پیش من برو!
پسره وقتی داشت میرفت، لبخند تلخی زد و با اشک گفت:
عزیزم من رفتم فقط مواظب چشمای من باش!



+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:21  توسط مهتاب
|
این جا هوا ده درجه زیر صفره
آتش عشق را با دست نوشته هایم
روشن نگه داشته ام!
هر وقت شیر قهوه ی گرمت را نوشیدی،
شومینه ها را رها کن و برگرد،
آخرین صفحه تا نیمه سوخته!!!
پس زودتر برگرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:39  توسط مهتاب
|
گلای خشک تو گلدون اونایی که ریختی بیرون
گفتی بی جونن و خسته یادگار عاشقم بود
عکسای کهنه و داغون اونایی که ریختی بیرون
گفت تارن و شکسته مال یار سابقم بود
آخه من یه عمره تنهام همه چیم خالی و سرده
بگو از عشق چی میدونی زندگی با تو چه کرده؟
من که پازل تو نیستم اومدی چی رو بسازی؟!
نامه هایی از دل و جون همه امضا شده با خون
اونایی که ریختی بیرون مال چشمای ترم بود
منو هم میذاری بیرون وقتی بازی هات تموم شد
نمیخوام با تو بمونم دیگه بار آخرم بود
آخه من یه عمره تنهام ........

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:21  توسط مهتاب
|
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:40  توسط مهتاب
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:24  توسط مهتاب
|

عشق آن نیست که زیر باران با هم خیس شدن. عشق آن است که برای دیگری چتری شوی و او هرگز نفهمد که چرا خیس نشد.
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت.
حقیقت تلخ است نه به تلخی انتظار
انتظار سخت است نه به سختی جدایی
و زندگی بازیگر گستاخ فرداهاست که رسم آن به دل گریستن و به زبان هیچ نگفتن است.
معلم گفت الف گفتم او
گفت ب گفتم با او
گفت ج گفتم جانم فدای او
گفت د گفتم دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:28  توسط مهتاب
|
کی گفته تنهایی لازمه؟ بگید کی گفته تا من حالش رو بگیرم. تنهایی خیلی بده خیلی خیلی بد . میدونید بعد از یک مدت تنهایی دیگه دلیلی برای زندگی ندارید؟ دیگه کسی براتون نمیمونه که بخواهید بهش فکر کنید. چون تنهایید. احتمالا شنیدید که میگن عاشق همیشه تنهاست؟ منم موافقم عاشق تنهاست چون دوست داره با عشقش خلوت کنه و هیچ وقت تنهاییش خستش نمیکنه.
من مدتهاست که تنهام توی این مدت طولانی هم موضوع بهتر از این برای فکر کردن بهش پیدا نکردم!
شما نظرتون چیه؟ برام بفرستید.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:30  توسط مهتاب
|
اگر روزی تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند. اگر روزی خیانت دیدی بدان که قیمتت بالاست. اگر روزی ترکت کردند بدان که
با تو بودن لیاقت میخواهد.
اینو نوشتم واسه کسانی که دلشون شکسته ولی باید بدونن ارزششون خیلی بالاتر از این حرفاست.




+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:52  توسط مهتاب
|
سلام......
از این به بعد ممکنه با خیلی ها آشنا بشم
اما کسانی که منو میشناسن شاید چیزهایی اینجا بخونن که باعث تعجبشون بشه. اما تعجب نکنن چون با واقعیت مهتاب رو به رو میشن.

منم بزنید تو لیست شکست خورده های عاشق




امیدوارم مدتی که با هم هستیم به همه خوش بگذره
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم زعشق و می گفتم
(( هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش ))
آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه می گسترد به سینه ی راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
مینهد پا به معبد نگهم
مینویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:41  توسط مهتاب
|